|
«اگر مرادِ تو -ای دوست!- بی مرادی ماست»(1) اگر قبول کنی ور برانی از برِ خویش «میانِ عیبِ و هنر، پیش دوستان کریم «عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن اگر عداوت و جنگست در میان عرب «هزار دشمنی افتد به قول بدگویان غلام قامت آن لعبت قباپوشم نمیتوانم بی او نشست یک ساعت «جمال در نظر و شوق همچنان باقی «مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست»(10) هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد خوشست با غمِ هجرانِ دوست، سعدی را بلا و زحمت امروز بر دلِ درویش |
|
مراد خویش دگر باره من نخواهم خواست «خلاف رای تو کردن، خلاف مذهب ماست»(2) تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست»(3) خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست»(4) «که هر چه دوست پسندد به جای دوست، رواست»(5) میان لیلی و مجنون، محبتست و صفاست میان عاشق و معشوق دوستی برجاست»(6) که در محبت رویش هزار جامه قباست(7) «چرا که از سر جان بر نمیتوانم خاست»(8) گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست»(9) و گر کنند ملامت نه بر منِ تنهاست ضرورتست که گوید به سرو ماند راست خطا نباشد، دیگر مگو چنین، که خطاست که گر چه رنج به جان میرسد امیدِ دواست از آن خوشست که امید رحمت فرداست |
1)اگر منظور تو ای دوست این است که ما خواسته ای نداشته باشیم 2)بر خلاف نظر تو کاری را کردن مخالف عقیده ماست 3)در پیشگاه دوستان وقتی که با دیده رضایت نگریسته شود، بین هنر و بی هنری تفاوتی وجود ندارد 4)اگر توجهی که تو به من داشتی از بین رفت اما ارداتی که من نسبت به تو دارم همچنان پابرجاست و خللی در آن وارد نمی شود 5) که هرچه معشوق در حق عاشق انجام دهد شایسته است 6)بدگویان با سخنانشان باعث ایجاد هزاران دشمنی می شوند اما نمی توانند دوستی و محبت عاشق و معشوق را بر هم زنند 7) پاره است، کنایه از اشتیاق زیاد 8) زیرا معشوق مانند جان من است و نمی توان از جان دست کشید 9) چهره زیبای یار در برابر دیدگانم است اما همچنان شوق و اشتیاق او را دارم، به کسی که گداست اگر همه دنیا را هم بدهی باز هم گداست 10)من نگران نیستم که دیگران مرا به خاطر عشق تو سرزنش کنند
«سارا - یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠»
نشاید(1) گفتن آن کس را دلی هست نه منظوری که با او میتوان گفت (2) به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز «سرانگشتان مخضوبش(4) نبینی «نه آزاد از سرش بر میتوان خاست»(6) اگر دودی رود، بی آتشی نیست «خیالش در نظر، چون آیدم خواب؟»(7) نشاید خرمن بیچارگان سوخت «به آخر دوستی نتوان بریدن «دلی از دست بیرون رفته سعدی! |
|
که ننهد بر چنین صورت دل از دست نه خصمی کز کمندش میتوان رست که هشیاران نیاویزند با مست(3) که دست صبر برپیچید و بشکست؟»(5) نه با او میتوان آسوده بنشست و گر خونی بیاید، کشتهای هست نشاید در به روی دوستان بست نمیباید دل درمندگان(8) خست به اول خود نمیبایست پیوست»(9) نیاید باز تیر رفته از شست»(10) |
1)شایسته نیست 2)کنایه از همنشینی و وصال یار است 3)چشمان مست کنایه از چشمان خمارآلود معشوق دارد 4) رنگ شده 5) سرانگشتان رنگ شده یار را نمی بینی که چگونه طاقت و صبر عاشق را شکست(سرانگشتان رنگ شده معشوق طاقت و صبر عاشق را در هم شکست) 6)آزادانه و با اختیار خود نمی توان از عشق یار دست کشید و او را ترک کرد 7) خیال یار در برابر چشمان است، چگونه خواب به چشمم راه یابد؟ 8) درماندگان 9) نمی توان دل از دل از دوست برید هنگامی که در ابتدا بر او دل بستی 10)سعدی! هنگامی که دل به معشوق دادی همانند تیری که رها شود هرگز بازنمی گردد (نمی توانی دل از معشوق برداری)
«سارا - شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠»
دیر آمدی ای نگار سرمست «بر آتش عشقت آب تدبیر از روی تو سر نمیتوان تافت از پیش تو راهِ رفتنم نیست سودای لب شکردهانان «ای سرو بلند، بوستانی بیچاره کسی که از تو ببرید چشمت به کرشمه(5) خون من ریخت سعدی! ز کمند خوبرویان ور سر ننهی در آستانش |
|
زودت ندهیم دامن از دست چندان که زدیم بازننشست»(1) وز روی تو در نمیتوان بست چون ماهی اوفتاده در شست(2) «بس توبه صالحان که بشکست!»(3) در پیش درخت قامتت پست!»(4) آسوده تنی که با تو پیوست وز قتل خطا(6) چه غم خورد مست؟ تا جان داری نمیتوان جست دیگر چه کنی؟ دری دگر هست؟ |
1) برای خاموش کردن آتش عشق تو هر تدبیری که به کار بردیم کارگر نشد 2) دام 3) توبه انسانهای صالح زیادی را شکست 4) تو آنقدر بالا بلند هستی که درختان باغ و بستان در پیش سرو قامت تو پست و کوتاه هستند 5) ناز و غمزه 6) قتل غیر عمد
«سارا - سهشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠»
چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست دگر به روی کسم دیده بر نمی باشد مجال خواب نمی باشدم ز دستِ خیال درِ قفس طلبد هر کجا گرفتاریست غلام دولتِ آنم که « پای بندِ یکی ست»(4) مطیعِ امرِ تواَم گر دلم بخواهی سوخت نمازِ شام قیامت به هوش باز آید نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول اگر تو سروِ خرامان ز پای ننشینی برادران و بزرگان! نصیحتم نکنید حذر کنید ز بارانِ دیده سعدی «خوشست نام تو بردن، ولی دریغ بوَد |
|
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست خلیل(1) من همه «بتهای آزری»(2) بشکست « در سرای نشاید بر آشنایان بست»(3) من از کمندِ تو تا زنده ام نخواهم جست «به جانبی متعلّق شد، از هزار برست»(5) اسیر حکم تواَم گر تنم بخواهی خست کسی که خورده بود می، ز «بامداد اَلَست»(6) معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست چه فتنه ها که بخیزد میان «اهلِ نشست»(7) که اختیارِ من از دست رفت و تیر از شَست که قطره سیل شود چون به یکدگر پیوست در این سخن که بخواهند بُرد، دست به دست»(8) |
1) دوست، اشاره به حضرت ابراهیم 2) کنایه از دیگر زیبارویان و دلربایان 3) خیال معشوق مانند آشنایی است که به سرای چشم می آید و شایسته نیست بر او در (چشم) بست 4) تنها به یک معشوق دل داده است 5) به یک معشوق دل سپرد و از هزاران معشوق و عشق دیگر رها شد 6) بامداد روز الست اشاره به روزی دارد که خداوند با بندگان بر پروردگاری خویش پیمان بست(آیه 172 سوره اعراف) 7) گوشه گیران و تارکان دنیا 8) نام تو را بردن خیلی زیباست اما چون اشعار سعدی دست به دست بین همه می چرخد، حیف است نام تو را ذکر کنم چون زبانزد مردم خواهد شد => غیرت از نوع سعدی :)
«سارا - چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠»
بی تو حرامست به خلوت نشست دامن دولت چو به دست اوفتاد این چه نظر بود که خونم بریخت؟ هر که بیفتاد به تیرت(4)، نخاست ما به تو یکباره مُقیّد(5) شدیم «صبر قفا خورد و به راهی گریخت بار مذلت بتوانم کشید وین رمقی نیز که هست از وجود «هرگز اگر راه به معنی بَرَد مستی خُمرش(10) نکند آرزو |
|
حیف بود در به چنین روی بست گر بهِلی(1)، باز نیاید به دست وین چه نمک بود که ریشم(2) بِخَست؟(3) وآن که درآمد به کمندت، نجست مرغ به دام آمد و ماهی به شست(6) عقل بلا دید و به کنجی نشست»(7) «عهد محبت»(8) نتوانم شکست پیش وجودت نتوان گفت هست سجده صورت نکند، بت پرست»(9) هر که چو سعدی شود از عشق مست |
1)رها کنی 2) زخم 3) خستن: آزردن 4) سعدی نگاه معشوق را به تیر تشبیه کرده 5) 6) قلاب ماهیگیری 7) در راه عشق تو عقل و صبر از کف داده ام 8) پیمان عشق 9) اگر کسی که اسیر عشق زمینی هست به عشق حقیقی پی ببرد هرگز معشوق زمینی اش را ستایش نمی کند 10) شراب
«سارا - جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩»
چه دلها بردی ای ساقی! به ساق فتنه انگیزت خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی؟ برآمیزیّ و بگربزیّ و «بنمائیّ و بربائی»(2) «لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن «جهان از فتنه و آشوب یکچندی برآسودی دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هُشیاری عجب دارم درون عاشقان را «دمادم دَرکش ای سعدی! شراب صِرف و دم درکش |
|
«دریغا بوسه چندی بر زَنخدان دلاویزت»(1) سپر انداخت عقل از دست ناوکهای خونریزت فغان از قهر لطف اندود و زهر شِکّرآمیزت بر او شکرانه بودی گر بدادی مُلک پرویزت»(3) اگر نَه روی شهر آشوب و چشم فتنه انگیزت»(4) چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیزت؟ که پ?راهن نم?سوزد حرارت که با مستان مجلس درنگیرد زهد و پرهیزت»(5) |
1)ای کاش می شد چند بوسه بر چانه زیبای تو زد 2)چهره نشان می دهی و به شتاب رخ پنهان می کنی 3) اگر شیرین(معشوقه خسرو پرویز) لب زیبای تو را هنگام سخن گفتن می دید حتی اگر سرزمین خسرو پرویز را به خاطر این نعمت(دیدن لب زیبای تو) به تو می بخشید باز هم باید خدا را شکر می کرد 4)اگر چهره شهر آشوب و چشم فتنه انگیز تو نبود جهان از فتنه و آشوب می آسود 5) ای سعدی! مدام شراب ناب بنوش و سکوت کن، زیرا زهد و پرهیزکاری تو در مستان مجلس اثر ندارد
«سارا - یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩»
«مپندار از لب شیرین عبارت فراق افتد میان دوستداران یکی را چون ببینی کشته دوست «ندانم هیچ کس در عهد حسنت مرا آن گوشه چشم دلاویز گر آن حلوا(4) به دست صوفی افتد «عجب دارم درون عاشقان را جمال دوست چندان سایه انداخت |
|
که کامی حاصل آید، بی مرارت»(1) «زیان و سود باشد در تجارت»(2) به دیگر دوستانش ده بشارت که با دل باشد الا، بی بصارت» (3) به کشتن میکند گویی اشارت خداترسی نباشد روز غارت که پیراهن نمیسوزد حرارت»(5) که سعدی ناپدیدست از حقارت(6) |
1)گمان مکن بدون آنکه رنج بکشی و سختی ببینی، می توانی از لبان شیرین سخن یار کامی بگیری 2) همانگونه که در معامله سود و زیان هست در راه عشق هم شیرینی وصال و تلخی فراق وجود دارد 3)در روزگاری که زیبایی تو زبانزد همه بود، هیچکس را نمی شناختم که دل به تو نداده باشد مگر اینکه بی بصیرت بوده 4) یار شیرین 5) از سوز درون عاشقان در شگفتم، که چگونه حرارت عشقی که درونشان است پیراهنشان را نمی سوزاند 6) کوچکی
«دانلود نسخه Word غزل شماره 37»
«سارا - پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸»
|