خانه .:. پستو .:. عشقی که زندگی می بخشد
 غزل 46- دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست 
دیگر(1) نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین
صبر و دل و دین می‌رود و طاقت و آرام
از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد
چشمی که تو را بیند و در «قدرت بی چون»(4)
دنیا به چه کار آید و فردوس چه باشد؟
«فریادِ من از دستِ غمت، عیب نباشد
با جور و جفای تو «نسازیم، چه سازیم؟»(7)
از روی شما صبر نه صبر است که زَهر است
آن کام و دهان و لب و دندان که تو داری
گر خون من و جمله عالم تو بریزی
تسلیم تو سعدی نتواند که نباشد
  «از خانه برون آمد و بازار بیاراست»(2)
در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست
«از زخم پدید است که بازوش تواناست»(3)
تا صُنع خدا می‌نگرند از چپ و از راست
مدهوش نماند، نتوان گفت که بیناست
«از بارخدا بِه ز تو، حاجت نتوان خواست»(5)
کاین درد نپندارم از آن من تنهاست»(6)
«چون زهره و یارا نبود، چاره مداراست»(8)
وز دست شما زَهر نه زهر است که حلواست
عیش است ولی تا ز برای که مُهیّاست
اقرار بیاریم که جُرم از طرف ماست
«گر سر بنهد ور ننهد، دست تو بالاست(9)
1)هرگز 2)یار از خانه بیرون آمد و با زیبایش بازار را زیبا کرد 3)از جراحتی که بر دل عاشق گذاشته مشخص است که بسیار دلفریب است 4)قدرت بی مثل و مانند (قدرت خداوند) 5)از خدای متعال بهتر از تو نمی توان خواست 6)اگر از دست غم تو فریاد بزنم عیبی ندارد(مایه شرمساری من نیست) زیرا گمان نمی کنم درد عشق تو را فقط من داسته باشم 7)اگر نسازیم چه کنیم؟ 8)هنگامی که شهامت و توانایی اش را ندارریم تنها چاره و راه حل صبر و مدارا است 9)چه تسلیم شود چه نشود تو بر سعدی مسلط هستی
 
«سارا - یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠» /  پیام   
 غزل 45- خوش می‌رود این پسر که برخاست 
خوش می‌رود این پسر که برخاست
ابروش کمانِ قتلِ عاشق
بالای چنین اگر در اسلام(1)
ای آتش خرمن عزیزان!
بی جرم بُکش «که بنده مملوک»(4)
دردت بکشم، که درد داروست
انگشت نمای خلق بودن
باید که سلامتِ تو باشد
جان در قدم تو ریخت سعدی
خواهی که «دگر حیات یابد»(8)
  سرویست چنین که می‌رود راست
گیسوش کمند عقل داناست
گویند که هست، «زیر و بالاست»(2)
«بنشین که هزار فتنه برخاست»(3)
بی شَرع ببَر که خوانِ(5) یغماست
«خارت بخورم، که خار خرماست»(6)
زشت است، ولیک با تو زیباست
سهلست ملامتی که بر ماست
وین منزلت(7) از خدای می‌خواست
یک بار بگو که کُشته ماست
1)در میان مسلمانان 2)نادرست است 3)بنشین زیا ایستادن تو و جلوه نمایی تو دل بسیاری را ربوده و فتنه و آشوب به پا کرده است 4)که این غلام برده زر خرید تو است 5)سفره 6)رنجی که از تو بر من می رسد شیرین و گواراست 7)مقام و بزرگی 8)سعدی زندگی دوباره یابد

  دانلود نسخه Word غزل شماره 45: «پیوند 1»

 
«سارا - سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠» /  پیام   
 غزل 44- بوی گل و بانگ مرغ برخاست 
بوی گل و بانگ مرغ برخاست
«فرّاشِ خزان ورق بیفشاند»(1)
«ما را سَرِ باغ و بوستان نیست
«گویند نظر به روی خوبان
«در روی تو سِرِّ صُنع بی چون
«چشمِ چپ»(6) خویشتن برآرم
هر آدمیی که مُهرِ مِهرت
روزی «تر و خشک»(9) من بسوزد
نالیدنِ بی‌حساب سعدی
از ورطه(11) ما خبر ندارد
  هنگام نشاط و روز صحراست
«نقّاشِ صبا چمن بیاراست»(2)
هر جا که تویی تفرّج آن جاست»(3)
نهی است، نه این نظر که ما راست»(4)
چون آب در آبگینه پیداست»(5)
تا چشم نبیندت، به جز راست(7)
«در وی نگرفت»(8)، سنگ خاراست
آتش که به زیرِ «دیگ سودا»(10) ست
گویند خلاف رای داناست
آسوده که بر کنار(12) دریاست
1)پاییز بر زمین فرشی از برگ پهن کرد 2)باد صبا همچون نقاشی چمن را بیاراست 3) من هوس رفتن به باغ و بوستان را ندارم زیرا شادی من آنجاست که تو باشی. 4) گویند نگاه کردن به چهره زیبارویان کار درستی نیست، اما نگاه من به جمال زیبای تو اشکالی ندارد. زیرا سعدی در چهره زیبای یار جلوه خداوند را می بیند. 5) در چهره تو راز آفرینش خداوند همچون آب در آبگینه(جام شیشه ای) نمایان است 6)کنایه از نگاه کژبین و خطاکار 7) چشم راست بین، چمش است که در چهره یار مظهر جمال خداوند را می بیند 8) در او اثر نکرد 9) همه هستی ام 10)دیگ جوشان عشق 11) جای هلاکت، گرداب 12) ساحل

  دانلود نسخه Word غزل شماره 44: «پیوند 1»

 
«سارا - دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠» /  پیام   
 غزل 43- اگر مرادِ تو ای دوست! بی مرادی ماست 
«اگر مرادِ تو -ای دوست!- بی مرادی ماست»(1)
اگر قبول کنی ور برانی از برِ خویش
«میانِ عیبِ و هنر، پیش دوستان کریم
«عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد
مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن
اگر عداوت و جنگست در میان عرب
«هزار دشمنی افتد به قول بدگویان
غلام قامت آن لعبت قباپوشم
نمی‌توانم بی او نشست یک ساعت
«جمال در نظر و شوق همچنان باقی
«مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست»(10)
هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند
به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد
خوشست با غمِ هجرانِ دوست، سعدی را
بلا و زحمت امروز بر دلِ درویش
  مراد خویش دگر باره من نخواهم خواست
«خلاف رای تو کردن، خلاف مذهب ماست»(2)
تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست»(3)
خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست»(4)
«که هر چه دوست پسندد به جای دوست، رواست»(5)
میان لیلی و مجنون، محبتست و صفاست
میان عاشق و معشوق دوستی برجاست»(6)
که در محبت رویش هزار جامه قباست(7)
«چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست»(8)
گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست»(9)
و گر کنند ملامت نه بر منِ تنهاست
ضرورتست که گوید به سرو ماند راست
خطا نباشد، دیگر مگو چنین، که خطاست
که گر چه رنج به جان می‌رسد امیدِ دواست
از آن خوشست که امید رحمت فرداست
1)اگر منظور تو ای دوست این است که ما خواسته ای نداشته باشیم 2)بر خلاف نظر تو کاری را کردن مخالف عقیده ماست 3)در پیشگاه دوستان وقتی که با دیده رضایت نگریسته شود، بین هنر و بی هنری تفاوتی وجود ندارد 4)اگر توجهی که تو به من داشتی از بین رفت اما ارداتی که من نسبت به تو دارم همچنان پابرجاست و خللی در آن وارد نمی شود 5) که هرچه معشوق در حق عاشق انجام دهد شایسته است 6)بدگویان با سخنانشان باعث ایجاد هزاران دشمنی می شوند اما نمی توانند دوستی و محبت عاشق و معشوق را بر هم زنند 7) پاره است، کنایه از اشتیاق زیاد 8) زیرا معشوق مانند جان من است و نمی توان از جان دست کشید 9) چهره زیبای یار در برابر دیدگانم است اما همچنان شوق و اشتیاق او را دارم، به کسی که گداست اگر همه دنیا را هم بدهی باز هم گداست 10)من نگران نیستم که دیگران مرا به خاطر عشق تو سرزنش کنند
 
«سارا - یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠» /  پیام   
 غزل 42- نشاید گفتن آن کس را دلی هست 
نشاید(1) گفتن آن کس را دلی هست
نه منظوری که با او می​توان گفت (2)
به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز
«سرانگشتان مخضوبش(4) نبینی
«نه آزاد از سرش بر می​توان خاست»(6)
اگر دودی رود، بی آتشی نیست
«خیالش در نظر، چون آیدم خواب؟»(7)
نشاید خرمن بیچارگان سوخت
«به آخر دوستی نتوان بریدن
«دلی از دست بیرون رفته سعدی!
  که ننهد بر چنین صورت دل از دست
نه خصمی کز کمندش می​توان رست
که هشیاران نیاویزند با مست(3)
که دست صبر برپیچید و بشکست؟»(5)
نه با او می​توان آسوده بنشست
و گر خونی بیاید، کشته​ای هست
نشاید در به روی دوستان بست
نمی​باید دل درمندگان(8) خست
به اول خود نمی​بایست پیوست»(9)
نیاید باز تیر رفته از شست»(10)
1)شایسته نیست 2)کنایه از همنشینی و وصال یار است 3)چشمان مست کنایه از چشمان خمارآلود معشوق دارد 4) رنگ شده 5) سرانگشتان رنگ شده یار را نمی بینی که چگونه طاقت و صبر عاشق را شکست(سرانگشتان رنگ شده معشوق طاقت و صبر عاشق را در هم شکست) 6)آزادانه و با اختیار خود نمی توان از عشق یار دست کشید و او را ترک کرد 7) خیال یار در برابر چشمان است، چگونه خواب به چشمم راه یابد؟ 8) درماندگان 9) نمی توان دل از دل از دوست برید هنگامی که در ابتدا بر او دل بستی 10)سعدی! هنگامی که دل به معشوق دادی همانند تیری که رها شود هرگز بازنمی گردد (نمی توانی دل از معشوق برداری)
 
«سارا - شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠» /  پیام   
 غزل 41- دیر آمدی ای نگار سرمست 
دیر آمدی ای نگار سرمست
«بر آتش عشقت آب تدبیر
از روی تو سر نمی​توان تافت
از پیش تو راهِ رفتنم نیست
سودای لب شکردهانان
«ای سرو بلند، بوستانی
بیچاره کسی که از تو ببرید
چشمت به کرشمه(5) خون من ریخت
سعدی! ز کمند خوبرویان
ور سر ننهی در آستانش
  زودت ندهیم دامن از دست
چندان که زدیم بازننشست»(1)
وز روی تو در نمی​توان بست
چون ماهی اوفتاده در شست(2)
«بس توبه صالحان که بشکست!»(3)
در پیش درخت قامتت پست!»(4)
آسوده تنی که با تو پیوست
وز قتل خطا(6) چه غم خورد مست؟
تا جان داری نمی​توان جست
دیگر چه کنی؟ دری دگر هست؟
1) برای خاموش کردن آتش عشق تو هر تدبیری که به کار بردیم کارگر نشد 2) دام 3) توبه انسانهای صالح زیادی را شکست 4) تو آنقدر بالا بلند هستی که درختان باغ و بستان در پیش سرو قامت تو پست و کوتاه هستند 5) ناز و غمزه 6) قتل غیر عمد
 
«سارا - سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠» /  پیام   
 غزل 40- چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست 
چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست
دگر به روی کسم دیده بر نمی باشد
مجال خواب نمی باشدم ز دستِ خیال
درِ قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
غلام دولتِ آنم که « پای بندِ یکی ست»(4)
مطیعِ امرِ تواَم گر دلم بخواهی سوخت
نمازِ شام قیامت به هوش باز آید
نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
اگر تو سروِ خرامان ز پای ننشینی
برادران و بزرگان! نصیحتم نکنید
حذر کنید ز بارانِ دیده سعدی
«خوشست نام تو بردن، ولی دریغ بوَد
  که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
خلیل(1) من همه «بتهای آزری»(2) بشکست
« در سرای نشاید بر آشنایان بست»(3)
من از کمندِ تو تا زنده ام نخواهم جست
«به جانبی متعلّق شد، از هزار برست»(5)
اسیر حکم تواَم گر تنم بخواهی خست
کسی که خورده بود می، ز «بامداد اَلَست»(6)
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
چه فتنه ها که بخیزد میان «اهلِ نشست»(7)
که اختیارِ من از دست رفت و تیر از شَست
که قطره سیل شود چون به یکدگر پیوست
در این سخن که بخواهند بُرد، دست به دست»(8)
1) دوست، اشاره به حضرت ابراهیم 2) کنایه از دیگر زیبارویان و دلربایان 3) خیال معشوق مانند آشنایی است که به سرای چشم می آید و شایسته نیست بر او در (چشم) بست 4) تنها به یک معشوق دل داده است 5) به یک معشوق دل سپرد و از هزاران معشوق و عشق دیگر رها شد 6) بامداد روز الست اشاره به روزی دارد که خداوند با بندگان بر پروردگاری خویش پیمان بست(آیه 172 سوره اعراف) 7) گوشه گیران و تارکان دنیا 8) نام تو را بردن خیلی زیباست اما چون اشعار سعدی دست به دست بین همه می چرخد، حیف است نام تو را ذکر کنم چون زبانزد مردم خواهد شد => غیرت از نوع سعدی :)
 
«سارا - چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠» /  پیام   
 
طراح قالب: سارا
کلیه حقوق متعلق به وبلاگ «در باغ غزل سعدی» می باشد. هرگونه کپی برداری تنها با ذکر نام وبلاگ «در باغ غزل سعدی» مجاز می باشد.