|
 | غزل 36: بنده وار آمدم به زنهارت |  |
بنده وار آمدم به زنهارت متفق(1) میشوم که دل ندهم «مشتری را بهای روی تو نیست غیرتم هست و اقتدارم نیست گرچه بی طاقتم چو مورِ ضعیف «نه چنان در کمند پیچیدی من هم اول که دیدمت گفتم «دیده شاید که بی تو بر نکند»(7) تو ملولی و دوستان مشتاق «چشم سعدی به خواب بیند خواب تو بدین هر دو چشم خواب آلود |
|
که ندارم سلاح پیکارت معتقد میشوم «دگر بارت«(2) من بدین مفلسی خریدارت»(3) که بپوشم ز چشم اغیارت(4) می کُشم نفس و می کِشم بارت(5) که مُخلّص شود گرفتارت»(6) حذر از چشم مست خونخوارت تا ببیند فروغ دیدارت تو گریزان و ما طلبکارت که ببستی به چشم سحّارت»(8) چه غم از چشمهای بیدارت؟ |
1) مصمم 2) بار دیگر به تو 3)سیاره مشتری هم به اندازه قیمیت دیدن روی تو نیست، و من به این بیچارگی خریدار تو هستم 4)ت: تو را 5) بار عشق تو را 6) آنچنان عاشق را در دام عشقت اسیر کردی که امیدی به نجات و رها شدن ندارد 7) شایسته است عاشق زمانی که تو نیستی چشم باز نکند 8) چشم سعدی خوابیدن را در خواب ببیند، زیرا تو با چشمان افسونگرت راه خواب را بر او بسته ای
«سارا - دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸»
 | غزل 35: دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت |  |
دوست دارم که بپوشی «رخ همچون قمرت»(1) «جرم بیگانه نباشد، که تو خود صورت خویش «جای خندهست سخن گفتنِ شیرین، پیشت «راه آه سحر از شوق، نمییارم داد «هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را بارها گفتهام: این روی به هر کس منمای «بازگویم نه، که این صورت و معنی که تو راست «راه صد دشمنم از بهر تو میباید داد «آن چنان سخت نیاید سر من گر برود غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی |
|
«تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت»(2) گر در آیینه ببینی برود دل ز برت»(3) کآب شیرین -چو بخندی برود- از شکرت»(4) تا نباید که بشوراند خواب سحرت»(5) هیچ مشّاطه نیاراید از این خوبترت»(6) «تا تامل نکند دیدهً هر بی بصرت»(7) نتواند که ببیند مگر اهل نظرت«(8) تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت»(9) -نازنینا!- که پریشانی مویی ز سرت»(10) زحمت خویش نمیخواهد بر رهگذرت(11) |
1)چهره همچون ماهت 2)تا مانند خورشید نباشی که در هر جایی روی زیبای تو دیده شود 3)بیگانه(غریبه) گناهی ندارد که عاشق تو می شود زیرا تو هم اگر صورت زیبای خود را در آینه ببینی دل از کف می دهی و عاشق خود می شوی 4)اگر شیرین(معشوقه خسروپرویز) پیش تو سخن بگوید سزاوار است که به او بخندند زیرا هنگامی که تو لبخند بزنی شیرینی لبخند تو آبروی شیرین را خواهد برد 5)آنقدر مشتاق آرامش تو هستم که سحرگاه هم از غم عشق تو ناله و زاری نمی کنم زیرا می ترسم صدای آه و ناله من به گوش تو برسد و تو را از خواب صبحگاهی بیدار کند 6) هیچ آرایش و زیوری نمی تواند به زیبایی تو بیافزاید(زیرا تو در نهایت زیبایی هستی) و هیچ آرایشگری نمی تواند تو را زیباتر از این که هستی بکند 7) تا چشم هر انسان نادانی در چهره زیبایی تو ننگرد(تا هر فرد بدون بصیرتی در تو طمع نکند) 8)باز هم می گویم اما نه زیرا زیبایی ظاهری و باطنی تو را فقط انسانهای دارای بصیرت و صاحب نظر می توانند ببینند( انسانهای نادان و بدون بصیرت قادر به دیدن زیباییهای معشوق سعدی نیستند) 9)باید با صد دشمن به خاطر تو روبرو شوم تا شاید در میانشان یک دوست ببینم تا خبری از تو برایم بگوید 10)ای نازنیم! پریشان شدن تار مویی از سر تو برای من سخت تر و دردآور از این است که سرم از تنم جدا شود 11)محل عبور تو
«سارا - چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸»
 | غزل 34: دل هر که صید کردی، نکشد سر از کمندت |  |
دل هر که صید کردی، نکشد سر از کمندت(1) «به خدا، که پرده از روی چو آتشت برافکن نه چمن شکوفهای رُست، چو روی دلستانت گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی تو امیر مُلک حسنی به حقیقت، ای دریغا «نه تو را بگفتم-ای دل!-که سر وفا ندارد؟ «تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب، سعدی! |
|
نه دگر امید دارد، که رها شود ز بندت که به اتفاق بینی، دل عالمی سپندت»(2) نه صبا صنوبری یافت، چو قامت بلندت «چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت؟»(3) اگر التفات بودی به فقیر مستمندت به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت»(4) که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت»(5) |
1)دام 2) سوگند به خدا که حجاب را از روی چهره ات که همانند آتش غوغا به پا می کند بردار تا ببینی دل همه مردم اسپندوار به آتش چهره تو روی می آورند 3)شیر چاره ای جز آن ندارد که همانند گوسفند در مقابل تو گردن بگذارد-انسان مغرور و قوی هم در مقابل عشق تو چاره ای جز تسلیم ندارد- 4)ای دل آیا به تو. نگفتم که معشوق با تو سر وفاداری ندارد؟ طمع در وصال او کردی ولی از پای افتادی 5)سعدی با روش که تو داری، مرد عشق نیستی، زیرا نه توانایی دوری از معشوق را داری و نه طاقت اذیت و آزار معشوق را
«سارا - یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸»
 | غزل 33: کهن شود همه کس را به روزگار، ارادت |  |
«کهن شود همه کس را به روزگار، ارادت «گرم جواز(2) نباشد به پیشگاه قبولت مرا به روز قیامت مگر(4) حساب نباشد شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان گرم به گوشه چشمی شکسته وار ببینی بیایمت که ببینم؛ کدام زهره و یارا؟ مرا هرآینه(9) روزی قتیل(10) عشق ببینی اگر جنازه سعدی به کوی دوست برآرند |
|
مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت»(1) «کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت»(3) «که هجر و وصل تو دیدم، چه جای موت و اعادت؟»(5) «تبم گرفت و دلم خوش، به انتظار عیادت»(6) فلک شوم به بزرگی و مشتری(7) به سعادت روم که بی تو نشینم؛ کدام صبر و جلادت؟(8) گرفته دامن قاتل، به هر دو دست ارادت زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت |
1)با گذشت زمان عشق برای همه کهنه می شود، به جز من که همان عشق اول را دارم که زیادتر هم شده 2)اجازه 3)سعدی آستان یار را عبادتگاه خود می داند و می خواهد در پیشگاه معشوق بمیرد. 4)همانا 5)زیرا هجر و دوری تو را دیدم که همانند مرگ تلخ بود و به وصال تو رسیدم که همانند بازیافتن جان و زنده شدن شیرین بود، پس برای من مرگ و زنده شدن دوباره در رستاخیز لازم نیست 6)تب کردم و دلم را خوش کردم که به عیادت من بیایی 7)سیاره مشتری را صاحب خجستگی و خوشبختی می دانند 8)چالاکی، دلیری 9)بی شک 10)کشته
«سارا - سهشنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸»
 | غزل 32: معلمت همه شوخی و دلبری آموخت |  |
معلمت(1) همه شوخی و دلبری آموخت غلام آن لب ضحاک(2) و چشم فتانم(3) «تو بت، چرا به معلم روی؟ که بتگر چین هزار بلبل دستان سرا(6)ی عاشق را «برفت رونق بازار آفتاب و قمر همه قبیله من عالمان دین بودند مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من؟ بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ وَرع(11) «دگر نه عزم سیاحت کند، نه یاد وطن من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش به خون خلق فروبرده پنجه «کاین حنّاست»(14) چنین بگریم از این پس، که مرد بتواند |
|
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت که کید(4) سحر به ضحاک و سامری آموخت به چین زلف تو آید، به بتگری آموخت»(5) بباید از تو سخن گفتن دَری(7) آموخت از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت»(8) «مرا معلم عشق تو شاعری آموخت»(9) که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت وجود من ز میان(10) تو لاغری آموخت چنان بکند که صوفی قلندری(12) آموخت کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت»(13) ندیدهام، مگر این شیوه از پری آموخت؟ ندانمش که به قتل که شاطری(15) آموخت؟ در آب دیده سعدی شناوری آموخت |
1)آموزگار به تو 2)خندان 3)بسیار زیبا و دلربا 4)حیله و نیرنگ 5)ای بت زیبا رو چرا تو به نزد آموزگار می روی؟ زیرا که صورتگر چین برای آموختن بت سازی و صورتگری به دیدن چین و شکن زلف تو می آید 6)آوازخوان 7)دری: فارسی، منظور سخن شیوا و روان است 8)به آن دلیل که خریداران زیبایی راه به دکان زیبایی و حسن تو یافته اند و رو به تو آورده اند دیگر کسی به زیبایی ماه و آفتاب توجهی ندارد 9)عشق تو که آموزگار من است به من شاعری را آموخت 10)کمر 11)پرهیزگاری 12)درویشی 13) کسی که بر سوی کوی تو اقامت کرد، اندیشه سفر و گردش و دیدار از وطن را نمی کند 14)که انگار حنا هست 15)بیباکی، چالاکی
«سارا - دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸»
 | غزل 31: چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت؟ |  |
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت؟ بلای غمزه نامهربان خون خوارت ز عقل و عافیت(1) آن روز «بر کران ماندم»(2) نه باغ ماند و نه بستان، که(3) سرو قامت تو تو دوستی کن و «از دیده مفکنم»(6) زنهار «به چشمهای تو، کان چشم کز تو برگیرند»(8) همین حکایت، روزی به دوستان برسد |
|
که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت چه خون که در دل یاران مهربان انداخت که روزگار حدیث تو در میان انداخت برُست(4) و، وَلوَله(5) در باغ و بوستان انداخت «که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت»(7) دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت که سعدی از پی جانان(9) برفت و «جان انداخت»(10) |
1)سلامتی 2)دور شدم 3)زیرا 4)رویید 5)جوش و خروش 6)مرا خوار نکن 7)زیرا دشمن به خاطر تو مرا زبانزد مردم کرد 8)سوگند به چشمهای تو که اگر کسی چشم از تو برگیرد(به تو نگاه نکند). منظور این بیت این است که : از دست دادن دیدن چهره زیبای تو حتی برای یک لحظه دیدن چهره ماه باعث افسوس است 9)معشوق 10)جان را فدا کرد
«سارا - چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸»
 | غزل 30: هر که خصم اندر او کمند انداخت |  |
«هر که خصم(1) اندر او کمند انداخت»(2) هر که عاشق نبود مرد نشد هیچ مصلح(5) به کوی عشق نرفت «آن چنانش به ذکر مشغولم»(7) همچنان «شکر عشق میگویم»(9) سعدیا! خوشتر از حدیث(11) تو نیست آفرین بر زبان شیرینت |
|
«به مراد ویَش(3) بباید ساخت»(4) نقره فایق(4) نگشت تا نگداخت «که نه دنیا و آخرت در باخت»(6) که ندانم(8) به خویشتن پرداخت که «گرم دل»(10) بسوخت، جان بنواخت تحفه(12) روزگار اهل شناخت کاین همه شور در جهان انداخت |
1)خصم: در اینجا منظور معشوق است که دشمن دل و جان عاشق است 2)هر کسی که معشوق او را به دام عشق گرفتار کرد 3)ویش: وی اش: اشاره به خصم در مصرع قبل دارد 4)برگزیده و بهترین از هر چیزی 5)انسان درستکار 6)که ترک دنیا و آخرت را نکرد 7)آنچنان در حال سخن گفتن از معشوق هستم 8)نمی توانم 9)به خاطر عشق و عاشق شدن شکرگزاری می کنم 10)اگر دل مرا 11)سخن 12)هدیه
«سارا - یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸»
|