غزل 45- خوش می‌رود این پسر که برخاست

خوش می‌رود این پسر که برخاست
ابروش کمانِ قتلِ عاشق
بالای چنین اگر در اسلام(1)
ای آتش خرمن عزیزان!
بی جرم بُکش «که بنده مملوک»(4)
دردت بکشم، که درد داروست
انگشت نمای خلق بودن
باید که سلامتِ تو باشد
جان در قدم تو ریخت سعدی
خواهی که «دگر حیات یابد»(8)   سرویست چنین که می‌رود راست
گیسوش کمند عقل داناست
گویند که هست، «زیر و بالاست»(2)
«بنشین که هزار فتنه برخاست»(3)
بی شَرع ببَر که خوانِ(5) یغماست
«خارت بخورم، که خار خرماست»(6)
زشت است، ولیک با تو زیباست
سهلست ملامتی که بر ماست
وین منزلت(7) از خدای می‌خواست
یک بار بگو که کُشته ماست

1)در میان مسلمانان 2)نادرست است 3)بنشین زیا ایستادن تو و جلوه نمایی تو دل بسیاری را ربوده و فتنه و آشوب به پا کرده است 4)که این غلام برده زر خرید تو است 5)سفره 6)رنجی که از تو بر من می رسد شیرین و گواراست 7)مقام و بزرگی 8)سعدی زندگی دوباره یابد

  دانلود نسخه Word غزل شماره 45: «پیوند 1» «پیوند 2»

/ 3 نظر / 64 بازدید
چرك نويس (مهدي دمي‌زاده)

سلام دوست من... دل واپس شدم منتظرم...... ------------------------------- انگشت نماي خلق بودن زشت است وليك با تو زيباست

فارو

انگشت نمای خلق بودن /زشت است ولیک با تو زیباست شاه بیت شاهکار یه سارا جان با این علاقه ای که شما به شعر داری حتما خودت هم شعر میگی خیلی دوس دارم اشعار خودتو بخونم.

باران دخت

سلام خیلی وبلاگ جالبی دارید من هم کمی طبع شعر دارم اگه یه سر به منم بزنید و با نظراتتون بنده رو راهنمایی کنید خوشحال میشم.منتظرم. www.espandinaareman.blogfa.com