غزل 47- سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
گر بزنندم به تیغ در نظرش(1) بی‌دریغ
گر برود جان ما در طلبِ وصلِ دوست
«دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان»(4)
مایه(5) پرهیزگار قوّت صبر است و عقل
دلشدهء پای بند، گردن جان در کمند
مالک مُلکِ وجود، «حاکم ردّ و قبول»(8)
تیغ برآر از نیام، زهر برافکن به جام
گر بنوازی به لطف، ور بگدازی به قهر
هر که به جورِ رقیب یا به جفای حبیب
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید، نِکوست   هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست
«دیدن او یک نظر، صد چو منش خونبهاست»(2)
حیف نباشد، که دوست، دوست‌تر(3) از جان ماست
گونه زردش دلیل، ناله زارش گواست
عقل گرفتار عشق، صبر زبون(6) هواست
«زهرهء گفتار نه: کاین چه سبب وآن چراست؟»(7)
هر چه کند جور نیست، وَر تو بنالی جفاست
کز قِبَل ما قبول، وز طرف ما رضاست
حکم تو بر من روان، زجر تو بر من رواست
عهد فرامُش کند، مدّعی بی‌وفاست
گو همه دشنام گو، کز لبِ شیرین دعاست

1)در برابر چشمانش 2)بهای یک بار دیدن او با خونبهای صد کشته چون من برابر است 3)محبوب تر، عزیز تر 4)ادعای عاشق را دین نمی تواند تشریح کند 5)سرمایه 6)زیر دست، خار و ذلیل 7)شجاعت آنرا ندارد که بپرسد به چه دلیل جانم را در دام عشث افکنده ای و چرا پایم را به بند گرفته ای و مرا گرفتار خود ساخته ای(اشاره به مصرع اول دارد) 8)صاحب اختیار
/ 2 نظر / 81 بازدید
سارا (سایبان عشق)

سلام مدتی هست بیشتر از قبل از اشعار سعدی لذت می برم. مرسی سارا جان از نوشتنشون

ناجی

سلام وب بسیار زیبایی دارید باشعری از پروین اعتصامی منتظر حضور و نظرات شما هستم باتشکر