غزل 51- آن نه زلفست و بناگوش، که روز است و شب است

آن نه زلفست و بناگوش، که روز است و شب است
«نه دهانی ست که در وَهمِ سخندان آید
آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفت
آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
«جنبش سرو، تو پنداری کز باد صباست؟
«هر کسی را به تو این میل نباشد که مرا»(4)
خواهم اندر طلبت، عمر به پایان آورد
«هر قضایی سببی دارد و من در غم دوست
«سخن خویش به بیگانه نمی‌یارم گفت
«لیکن این حال محالست که پنهان ماند   وآن نه بالای صنوبر، که درخت رطب است
مگر اندر سخن آئیّ و بداند که لب است»(1)
عجب از سوختگی نیست، که خامی عجب‌ است
هر گیاهی که به نوروز نجنبد، حَطَب‌(2) است
نه، که از ناله مرغان چمن در طرب‌ است»(3)
«کآفتابی تو و کوتاه نظر، مرغ شب ا‌ست»(5)
«گر چه راهم نه به اندازه پایِ طلب ا‌ست»(6)
اَجَلم می‌کُشد و درد فراقش سبب‌ است»(7)
گله از دوست به دشمن نه طریقِ ادب ا‌ست»(8)
تو زِرِه می‌دری و پرده سعدی، قصب ا‌ست»(9)

1)دهانت آنقدر کوچک است که باید سخن بگویی تا سخن دان (شاعر و ادیبی که وصف زیبایی تو را می گوید) متوجه شود دهان و لب داری! 2)چوب خشک، هیزم 3)آیا تو گمان می کنی که لرزش و تکانهای سرو در باد به خاطر وزش باد صبا است؟ نه، بلکه درخت سرو به خاطر ناله مرغان چمن که عاشقش هستند در حال رقص و شادمانی است 4)هر کسی همانند من عاشق تو نباشد 5)تو همانند آفتاب هستی و کوتاه نظری که عاشق تو نیست، مانند خفاش است که از نور و روشنایی گریزان است 6) اگر چه راه وصال تو فراتر از توان و خواست من است 7) هر زیان و اتفاقی دلیلی دارد، اجل جان مرا می گیرد و دلیلش درد دوری از معشوق است 8) درد غم عشق خود را به بیگانه نمی گویم، زیرا راه و رسم ادب این نیست که از دوست پیش دشمن شکایت کنی 9) اما راز عشق تو پنهان نمی ماند، زیرا عشق تو افراد قوی تر از سعدی را هم رسوا کرده است. زره در مقابل قصب... قصب نوعی پارچه ظریف کتانی است

  دانلود نسخه Word غزل شماره 51: «پیوند 1»

/ 8 نظر / 96 بازدید
چراغاروخاموش کن

هي زخم ميخورم هي دود ميشوم بس کن,برو دگر حتي تو باشي هم نابود ميشوم هي تير ميکشداين قلب لعنتي يک نخ, دوتا, سه تا, ديگر تو راحتي من هم براي تو,سيگار ميشوم دور از لبان تو بيمار ميشوم اين آخرين پک و ديدار آخر است سيگار بر لبم,چشمان من تر است

پاپیر

سلام.خسته نباشید.خسته نشدید از بس این اشعار آت و آشغال سعدی و حافظ رو نوشتید.بابا یه شعر تازه یه شاعر تازه رو کنین.همشون آشغالن .سعدی اومانیسم.

داودغیاثی

سلام با دو شعر به روزم خوشحال میشم تشریف بیارید و نظرتون رو راجع به شعرام بگید[گل]

آوا

"خواهم اندر طلبت، عمر به پایان آورد گر چه راهم نه به اندازه پایِ طلب ا‌ست"[گل]

اوا

سلام دوست گلم.ممنونم از لطفت سال نو رو صمیمانه بهت تبریک میگم و بهترین روزها رو در این سال برات آرزو میکنم.موفق باشی[گل]

م

با سلام وبلاگ خوبی دارید اکه امکان داره وبلاگ استاد رحیمی رو لینک کنید من وبلاگ شما رو لینک میکنم